عقل و عشق

http://rezap502.epage.ir

عقل و عشق
نویسنده:رضا عقل و عشق - ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ تیر ۱۳٩۳
 

رضا پورشیخ


شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی از ستارگان پرفروغ آسمان شعر و ادب ایران، در سال ۶۰۶ هـ.ق در شیراز چشم به جهان گشود، در عارف بودن وی بعضی از محققان شک دارند و می گویند که او شاعر بوده و عارف به معنی خاص کلمه دارای سیر و سلوک و طریقت نبوده است، ولی دکتر ضیاءالدین سجادی در کتاب “مقدمه ای بر مبانی عرفان و تصوف” ضمن اینکه وی را از عرفای قرن هفتم می شمارد، در خصوص عرفان و تصوف او می نویسد: “پیش از این در شرح حال شیخ شهاب الدین ابوحفص سهروردی گفته شد که او در بغداد مرشد و پیر و راهنمای سعدی در تصوف و عرفان بود و به این جهت، سعدی را از پیروان فرقه سهروردیه شمرده اند و در بیت معروف او نقل شده که گفته:

مقامات مردان به مردی شنو

نه از سعدی، از سهروردی شنو

مرا شیخ دانای مرشد شهاب

دو اندرز فرمود بر روی آب

یکی آن که در جمع بدبین مباش

دگر آنکه بر نفس خود بین مباش

در بوستان، همه جا از “طریقت” سخن می گوید:

طریقت به جز خدمت خلق نیست

به تسبیح و سجاده و دلق نیست

سعدی، به تصوف مثبت و مفید و تربیت و اخلاق عارفانه نظر دارد و خدمت خلق و معاشرت و صحبت با مردم و دانش اندوزی را توصیه می کند و تمتع و بهره گیری از دنیا را به صورت معتدل و مشروع جایز می شمارد ...” (۱)

و سخن آخر آنکه سعدی در رابطه با عقل و عشق اشعار و مطالب زیادی دارد و از آن جمله است اشعار و مطالب زیر:

دو چیز طیره عقل است: دم فرو بستن

به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی(۲)

خردمندان گفته اند توانگری بهتر است نه به مال و بزرگی به “عقل” (است) نه به سال.(۳)

گفت چندین بر این نمط بگفتم که گمان بردم که دلش برقید من آمد و صید من شد.

ناگه نفسی سرد از سر درد برآورد و گفت: چندین سخن که بگفتی، در ترازوی عقل من وزن آن سخن ندارد.(۴)

وقتی افتاد فتنه ا ی در شام هرکس از گوشه ای فرا رفتند، روستازادگان دانشمند، به وزیری پادشاه رفتند.

پسران وزیر ناقص عقل

به گدایی به روستا رفتند(۵)

مصلحت آن بینم که عقل و ادب پیش گیری و لهو و لعب بگذاری که چون نعمت سپری شود، سختی بری و پشیمانی خوری.(۶)

به صورت آدمی شده قطره ای آب

که چل روزش قرار اندر رحم ماند

و گرچل سال را عقل و ادب نیست

به تحقیقش نشاید آدمی خواند.(۷)

آن را که عقل و همت و تدبیر و رای نیست

خوش گفت که پرده دار که کس در سرای نیست(۸)

میان دو تن آتش افروختن

نه عقلست و خود در میان سوختن(۹)

همه کس را عقل خود به کمال نماید و فرزند خود به جمال.(۱۰)

نیک سهل است زنده بیجان کرد

کشته را باز زنده نتوان کرد

شرط عقل است صبر تیرانداز

که چو رفت از کمان نیاید باز(۱۱)

دو چیز محال عقل است: خوردن بیش از رزق و مقسوم و مردن پیش از وقت معلوم(۱۲)

امید عافیت آنکه بود موافق عقل

که نبض را به طبیعت شناس بنمایی

بپرس هرچه ندانی، که ذل پرسیدن

دلیل راه تو باشد بعز دانایی(۱۳)

عاقل چو خلاف اندر میان آمد به جهد و چو صلح بیند لنگر بنهد، که آنجا سلامت بر کران است و

اینجا حلاوت در میان(۱۴)

خنک آن که در صحبت عاقلان

بیاموزد اخلاق صاحبدلان

گرت عقل ورایست و تدبیر و هوش

به عزت کنی پند سعدی به گوش(۱۵)

ره عقل جز پیچ در پیچ نیست

بر عارفان جز خدا هیچ نیست(۱۶)

پس کار خویش آن که عاقل نشست

زبان بد اندیش بر خود ببست

تو نیکو روش باش، تا بدسگال

نیابد به نقص تو گفتن مجال(۱۷)

به نطق است و عقل آدمیزاده فاش

چو طوطی سخنگوی نادان مباش(۱۸)

تو را آن که چشم و دهان داد و گوش

اگر عاقلی، در خلافش مکوش(۱۹)

گرت چشم عقل است، تدبیر گور

کنون کن که چشمت نخور دست مور(۲۰)

دانند جهانیان که در عشق

اندیشه عقل معتبر نیست(۲۱)

عارفان درویش صاحب درد را

پادشا خوانند گر نانیش نیست

ماجرای عقل پرسیدم ز عشق

گفت معزولست و فرمانیش نیست(۲۲)

در تفکر عقل مسکین پایمال عشق شد

با پریشانی دل شوریده چشم خواب داشت

کوس غارت زد فراقت گرد شهرستان دل

شحنه عشقت سرای عقل در طبطاب داشت(۲۳)

عشقت بنای عقل به کلی خراب کرد

جورت در امید به یک بار برگرفت(۲۴)

عقل با عشق بر نمی آید

جور مزدور می برد استاد(۲۵)

عقل را با عشق خوبان طاقت سرپنجه نیست

به اقتضای آسمانی بر نتابد جهد مرد (۲۶)

فرشته خوی شود آدمی به کم خوردن

وگر خورد چو بهایم، بیوفتد، چو جماد

مرا دهر که برآری، مطیع امر تو گشت

خلاف نفس که فرمان دهد چو یافت مراد(۲۷)

سودای عشق پختن، عقلم نمی پسندد

فرمان عقل بردن، عشقم نمی گذارد(۲۸)

عاقلان از بلا بپرهیزند

مذهب عاشقان دگر باشد

پای رفتن نماند سعدی را

مرغ عاشق، بریده پر باشد(۲۹)

پندم مده ای دوست، که دیوانه مست

هرگز به عشق عاقل و هوشیار نباشد(۳۰)

سعدی اگر عاقل، عشق طریق تو نیست

باکف زورآزمای پنجه نشاید فکند(۳۱)

عاقل خبر ندارد از اندوه عاشقان

خفتست و عیب مردم بیدار می کند(۳۲)

بسا هوشمندان که در کوی عشق

چو من عاقل آیند و شیدا روند(۳۳)

عشق را عقل نمی خواست که بیند، لیکن

هیچ عیار نباشد که به زندان نرود(۳۴)

عقل را گر هزار حجت هست

عشق دعوی کند به بطلانش (۳۵)

عقل را پنداشتم در عشق تدبیری بود

من نخواهم کرد دیگر تکیه بر پندار خویش(۳۶)

عشق آمد و عقل همچو بادی

رفت از من هزار فرسنگ(۳۷)

ز عقل اندیشه ها زاید که مردم را بفرساید

گرت آسودگی باید ، برو عاشق شو ای عاقل(۳۸)

داروی درد شوق را با همه علم عاجزم

چاره کار عشق را با همه عقل جاهلم(۳۹)

لشکر عشق سعدیا غارت عقل می کند

تا تو دگر به خویشتن ظن نبری که عاقلم(۴۰)

فرمان عشق و عقل به یک جای نشنوند

غوغا بود دو پادشه اندر ولایتی

زانگه که عشق دست تطاول دراز کرد

معلوم شد که عقل ندارد کفایتی(۴۱)

عقل بیچاره است در زندان عشق

چون مسلمانی به دست کافری(۴۲)

ما را هوس تو کس نیاموخت

پروانه به جهد خویشتن سوخت

عشق آمد و چشم عقل بر دوخت

شوق آمد و بیخ صبر برکند(۴۳)

عاشق که بر مشاهده دوست دست یافت

در هر چه بعد از آن نگرد، اژدهای اوست(۴۴)

قسمتی از رساله “عقل و عشق” سعدی علیه الرحمه، که بسیار زیبا و ادیبانه مطرح شده است ارائه می شود، که از این قرار است؛

“مرد را راه به حق عقل نماید یا عشق

این در بسته تو بگشای، که بابیست عظیم

عقل را فوق تراز عشق توان گفت؟بگو

چون تو را روز و شب این هر دو حریفند و ندیم

و در این ادامه می افزاید: ... عقل با چندین شرف که دارد نه راهست، بلکه چراغ راهست و اول راه ادب طریقت است و خاصیت چراغ آن است که به وجود آن راه از چاه بدانند و نیک از بد بشناسند و دشمن از دوست فرق کنند و چون آن دقایق را بدانست بر این برود که شخص اگر چه چراغ دارد تا نرود به مقصد نرسد، نقل است از مشایخ معتبرکه روند گان طریقت در سلوک به مقامی برسند که علم آنجا حجاب باشد. عقل و شرع این سخن را به گزاف قبول کردند تا به قرائن معلوم شد که علم آلت تحصیل مراد است نه مراد کلی، ...(۴۵)

حافظ شیرازی (۷۹۲ ۷۲۴هـ.ق)

هزار عقل و ادب داشتم من، ای خواجه

کنون که مست خرابم صلاح بی ادبی است(۴۶)

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست

هرگه که دل به عشق دهی، خوش دمی بود

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست(۴۷)

ما را ز منع عقل مترسان و می بیار

کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست

حریم عشق را در گه بسی بالاتر از عقل است

کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد(۴۸)

بهای باده چون لعل چیست؟ جوهر عقل

بیا که سود کسی برد کاین تجارت کرد

حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ

اگرچه صنعت بسیار در عبارت کرد(۴۹)

جلوه ای کرد رخت، دید ملک، عشق نداشت

عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

عقل می خواست کزان شعله چراغ افروزد

برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد(۵۰)

در نظربازی ما بی خبران حیرانند

من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

عشق د اند که در این دایره سرگردانند(۵۱)

دل چو از پیر خرد نقل معانی می کرد

عشق می گفت به شرح آنچه بر و مشکل بود(۵۲)

به درد عشق بساز و خموش کن حافظ

رموز عشق مکن فاش پیش اهل عقول(۵۳)

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم

محصول دعا در ره جانانه نهادیم

در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش

این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم

المنه لله که چو ما بی د ل و دین بود

آن را که لقب عاقل و فرزانه نهادیم(۵۴)

تا فضل و عقل بینی، بی معرفت نشینی

یک نکته ات بگویم، خود را مبین که رستی(۵۵)

ای که دایم بخویش مغروری

گر تو را عشق نیست معذوری

گرد دیوانگان عشق مگرد

که به عقل عقیله مشهوری(۵۶)

خرد در زنده رود انداز و می نوش

به گلبانگ جوانان عراقی(۵۷)

در کارخانه ای که ره عقل و فضل نیست

فهم ضعیف رای، فضولی چرا کند؟ (۵۸)

بشوی اوراق اگر هم درس مایی

که علم عشق در دفتر نباشد(۵۹)

ز باده هیچت اگر نیست این نه بس که تو را

دمی ز وسوسه عقل بی خبر دارد(۶۰)

قیاس کردم و تدبیر عقل در ره عشق

چو شبنمی است که بر بحر می کشد رقمی(۶۱)

با مدعی نگویید اسرار عشق و مستی

تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی

عاشق شو ، ارنه روزی کار جهان سرآید

ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی(۶۲)

طفیل هستی عشقند آدمی و پری

ارادتی بنما تا سعادتی ببری

بکوش خواجه و از عشق بی نصیب مباش

که بنده را نخرد کسی به عیب بی هنری(۶۳)