عقل و عشق

http://rezap502.epage.ir

رابین هود
نویسنده:رضا عقل و عشق - ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠
 

در مورد کسانی که حق یکسری را می برند و در جای دیگه بذل و بخشش میکنند چیزی شنیده اید . مثلا بعضی از مردم که خون خلق خدا را در شهر و دیار خود می کنند توی شیشه ولی تن تن به کشور های دیگر اهدا می کنند میشود بشر دوستانه؟

ادامه را بخوانید


رابین هود

 

 

برای اولین بار که کتاب بینوایان را خواندم خیلی از ژان وال ژان خوشم اومد مرد بزرگی بود و بعداً که سریالش را دیدم، فهمیدم اولین بار هم بخاطر اینکه یک بچه کوچک گرسنه بود از نانوایی دزدی کرد و چون قانون ما نقص دارد این جور کارهای اخلاقی و خوب را درک نمی کند و بهمین خاطر این مرد نیک را بخاطر قانون شکنی مجازات کردند و در زندان هم به خیلی ها کمک کرد با شکستن قانون ناقص و ساختگی اونها...

چند سال بعد رابین هود را شناختم که از ثروتمندان و شاهزاده ها می دزدید و به گدایان و فقیران صدقه می داد اون هم مخفیانه تا کسی او را نبیند و از او هم خیلی خوشم اومد، چقدر شجاع بود تصمیم گرفتم ، بزرگ شدم حق مظلوم را از ظالم بگیرم

در همین افکار بزرگ شدم تا که روزی استاد دانشگاه ما از ما سوالی پرسید :

مردی زن بیمارش را برد بیمارستان و دکتر به آن مرد گفت باید فلان دارو را بگیری تا هرچه زودتر به زنت تزریق کنیم وگرنه هم بچه و هم مادر از بین می روند. مرد اسم دارو را گرفت و به طرف داروخانه  چند خیابان پایین تر دوید ،غروب سرد پاییز،آسمان ابری و سیاه، زمین خیس و لیز بود و باران تندی می بارید( فیلم های آلفرد هیچکاکی) ....

 مرد خیس و سراسیمه وارد داروخانه شد و از دکتر فلان دارو را خواست ، دکتر نگاهی به لباس خیس و ته ریش مرد کرد و بدون هیچ احساسی گفت : این دارو وارداتی است و بیمه ندارد می شود 700 هزار تومان

مرد نگاهی به خودش و جیبش کرد و گفت : این 20 هزار تومان است این را بگیرید و آن دارو را به من بدهید زنم حالش خیلی بد است دارد میمیرد.... فردا بقیه اش را می آورم.

دکتر اشاره ای به افراد توی داروخانه کرد و گفت : نگفتم این هم نمونه اش و همه خندیدند.

دکتر با ابروانی در هم کشیده شده  رو به مرد کرد و گفت:  تا ساعت 9 شب اگر آوردی بیا ببر و گرنه باشه شنبه در ضمن  من از 7 تا 8 نیستم می روم بیرون ....هر دارو خانه ای هم بری کمتر از 900 هزار تومان نمی دهند، آنهم اگر تاریخ گذشته نباشد.... در حالیکه می خندید رو به بقیه کرد و گفت : نگفتم عزیزان

مرد در حالیکه تمام بدنش یخ کرده بود و احساس شکست می کرد از پله های داروخانه پایین آمد و بطرف خانه راه افتاد. در تمام طول راه با خود حساب می کرد چه چیز قابل ارزشی دارد تا بفروشد تا آن دارو را بگیرد . وقت تنگ است پیش کی برود یاد دوست قدیمی خودش افتاد.

چند کوچه آنطرف تر ، درب خانه او را زد .... مردی جوان و تنومند جلو درب آمد با دیدن قیافه شکسته و خسته دوستش ناراحت شد و پرسید: چی شده ، کشتی هات غرق شده

مرد در حالیکه خودش را به زیر سایه بان دم در می کشید تا از رگبار باران در امان بماند، گفت ای کاش کشتی داشتم و شروع کرد تعریف کردن ماجرا

دوستش با حوصله و دقت گوش داد و زیرکانه گفت: کمی صبر کن الان پول می آورم ...لحظه ای بعد هر دو خندان بطرف داروخانه راه افتادند دکتر در حالیکه داشت درب شیشه ای بزرگ دارو خانه را قفل می کرد گفت : جانم بفرمایید

مرد گفت پول فلان دارو را آوردیم ... دکتر  در را باز کرد و هر سه وارد داروخانه شدند از درون یخچال یک آمپول شیری رنگ بزرگ را آورد و گذاشت در داخل جعبه و گفت 850 هزار تومان  ...

مرد با تعجب و عصبانیت گفت: آخه انصافت کجاست دو ساعت پیش با هم صحبت کردیم گفتی : 700 تا

دکتر گفت : مگر خبر نداری ، اخبار هم گفت ؛ قیمت نفت ، طلا و سوخت و ...زیاد شده روی همه جنس ها تاثیر می گذارد . الان خودم باید 900تا آنرا بخرم با خنده دارو را در یخچال گذاشت و گفت برویم من باید زوتر به جشن تولد خواهر زاده ام برسم . دایی جون

دوست بازوان لرزان مرد را گرفت و او را از دارو خانه بیرون آورد و به او گفت شانس آوردیم روزی ما دست این افراد بی مروت نیست ، مگر نشنیدی ؟ میگند:  توکل کن به خدا خودش کار ساز است ، هرگز تنها نمی گذارد بندگانش را ، حالا تا ساعت 7 خدا بزرگه.... و دقایقی بعد از هم خدا حافظی کردند و هر کدام به راه خودشان رفتند.

 مرد ساعتی بعد به بیمارستان رفت تا از دکتر تعیین تکلیف کند با کمال تعجب دید زنش روی تخت نشسته و سوپ می خورد و دکتر تا او را دید گفت: آفرین بموقع آمپول را رساندی ، مرحبا

 استاد کمی مکث کرد و خیره شد به چهره ما که چشمان گرد و درشتمان به دهان او خیره شده بود...

تا اینجا یاد آن  داستان انار و حضرت علی (ع) افتادم و یا جریان چوپان و امام حسین (ع) با خودم گفتم الان باید منتظر یک پیر مرد با شال سبز و یا زنی جوان با تسبیح باشم

استاد داستان را اینطور ادامه داد مرد با خودش گفت یعنی دکتر در راه با کسی رو برو شده و گفته برو آن دارو را بده!! باید بروم جرایان را بپرسم

از کنار تخت تا خیابانی که داروخانه در آن بود یکریز دوید از دور فهمید کنار دارو خانه شلوغ است و سرو صداست پیش خود گفت آری دکتر دارد جریان ملاقات با فلان آقا را تعریف میکند ... تا به نزدیکی داروخانه رسید دکتر در حالیکه پایش را روی شیشه های شکسته جلو مغازه اش میگذاشت به پلیس ها اشاره کرد و فریاد زد:خودش است همین شخص دزدی کرده

تا مرد به خودش بیاید برود ، بماند، فرار، قرار ...ریختند سرش و گرفتندش

دکتر رسید گفت :این انصاف است که شیشه سکوریت مغازه را بشکنی بیایی داروی من را برداری و جان زنت را نجات دهی هم باید خسارت شیشه و هم پول دارو هم قیمت وقتی که از من تلف کردی را به ازاء ساعت ویزیت بپردازی.

مرد که نمی دانست چه شده تا خواست حرف بزند صدای مردی از پشت تاریک و روشن کوچه روبرو داروخانه توجه همه را جلب کرد: کار او نیست کار من است نشان به آن نشان که هم پول شیشه و هم پول دارو را گذاشتم روی یخچال ...

مرد نزدیک شد همان دوست مرد بود و .....

استاد گفت : به نظر شما این مرد باید تشویق شود و یا مجازات؟

این مرد صواب کرده و یا ثواب؟

چند روز با خودم واین داستان در گیر بودم نمی دانستم چه بگویم حال اگر از شما بپرسند شما چه جواب می دهید؟ شما چه فکر می کنید؟

تا اینکه چند روز پیش جواب این سوال را در کتاب امالی صدوق صفحه 442 که احادیث امام محمد باقر (ع) و امام جعفر صادق(ع) را دانشجویانش از کلاس جمع کرده اند یافتم به خودم بالیدم که 4 سال طول کشید تا جواب  یکهزار سال قبل را پیدا کنم:

کسی که از چهار طریق مالی به دست آورد، هزینه کردن آن درآمد در چهار چیز پذیرفته نیست.( حرام است)

کسی که مالی را از راه فریب ، ربا، خیانت و یا سرقت به دست آورد با آن زکات و یا صدقه دهد ویا حج و عمره رود خداوند از او نمی پذیرد.

رضا