عقل و عشق

http://rezap502.epage.ir

من مسئولم
نویسنده:رضا عقل و عشق - ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٢
 
هرگز یادم نمی رود راهی شمال بودم .هنوز این اتوبان نصف نیمه راه اندازی نشده بود. تقریباً نیمی از راه قدیم را رفته بودم که احسا س دفع کردم با خودم گفتم تحمل می کنم. تمام فکر و ذکر شده بود کیلومتر جاده. کم کم همه ی نیرویم را جمع کردم در یک نقطه...هی از اون فشار و از من انکار تا دیگه کار به جایی رسید که روی رانندگی من هم تاثیر گذاشت هم طول جاده و هم عرض آنرا می رفتم
به اولین شهر که رسیدم هم کمربند ایمنی و هم کمربند شلوار را شُل کردم....از آنجائیکه شهرداری همت کرده و سرویس های بهداشتی با صف های طولانی در کنار خیابان ساخته و من هم شرایط اضطراری داشتم به ناچار به مسجدی پناه بردم
ترمز دستی را کشیدم از ماشین پریدم بیرون ...دویدم توی مسجد ؛ حالا توالت کجاست ؟ چرا تابلو ندارد؟ و از راهرویی و پلکانی و دهلیزی گذشتم بوی آمونیاک شدید خودش مسیر را نشان می داد
به مقصد رسیدم مردی میان سال پشت میزی کوچک نشسته بود و کنارش چندین آفتابه در صف ایستاده بودند ؛ اولین را برداشتم و دویدم طرف اولین درب باز که صدای مرد بلند شد
هی آقا
ایستادم و نگاهی با فشار و درد به او کردم و با صدایی لرزان گفتم : بله بفرمایید
آفتابه سبزه را بردار
گفتم : مگه فرقی هم می کنه
با عصبانیت گفت: من اینجا چه کاره ام ؟ من مسئول آفتابه ها هستم
در آن شرایط هیچ چاره ای نداشتم . نه جای بحث بود و نه فرصت منطق. چون؛ آنچه شیران را کند روبه مزاج ؛ احتیاج است احتیاج است احتیاج
آفتابه را عوض کردم و به قول فروید دومین لذت انسانی را انجام می دادم که دیدم شیر آب داخل توالت را کنده اند و جایش را مُهره بسته اند ... با خود اندیشیدم گاهی برای جایی و کاری مسئول نگذاریم هم کار راحت تر و هم سریع تر انجام می شود و هم این مسئولان کم کم تبدیل به رئیسان نمی شوند
با رنگی و رُخی باز راه افتادم که بروم دوباره صدای مرد بلند شد: آقا پول آفتابه
تازه فهمیدم این یارو هم؛  برای خوردن اومده نه برای خدمت