عقل و عشق

http://rezap502.epage.ir

نمی بخشمت
نویسنده:رضا عقل و عشق - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧
 

تاجر پیری دم مرگ ؛ تمامی خدمه و احشام خود را جمع کرد و از ایشان یک به یک طلب حلالیت کرد

چون به کسی بدی نکرده بود همگی با چهره گریان به او گفتند: حلال جونت

تا رسید به شتری بزرگ که سالها برای این تاجر کار کرده بود نگاهی به تاجر خوابیده در بستر مرگ کرد و گفت:

من سالها برایت کار کردم در بیابانها بارهای سنگین جابجا کردم ؛‌هنگام طوفان شن سنگر تو بودم و جانت را نجات دادم ....حتی سواری ها بتو دادم از هیچکدام گله ندارم ؛ وظیفه ام بوده

فقط در یکی از سفرها که به شام میرفتیم تو سوار بر الاغت در جلوی کاروان می رفتی و چرت میزدی؛ برای اینکه از کاروان جدا نشویم همه را با طناب بهم بستی و افسار مرا نیز بستی به دم الاغت

از اینکه افسار مرا به کمتر از من واگذاشتی نمی بخشمت

نمی تونم بپذیرم قدر و ارزشم را نشناختی و مرا ارزان فرختی

نمی بخشمت تو شخصیتم را خرد کردی

نمی بخشمت