عقل و عشق

http://rezap502.epage.ir

بدترین سیلی که خوردم
نویسنده:رضا عقل و عشق - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ آبان ۱۳٩۱
 
( بدترین سیلی که خوردم! )


آخر هفته قبل بود شب عرفه ، پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن همراهم صحبت می کردم و برای طرفم شاخ و شونه می کشیدم که نابودت میکنم ! به زمین و زمان می کوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! مگه احساسات و شخصیت من باغ باباته که هر وقت دلت خواست شخمش می زنی.... فکر کردی که من آدامسم تا شیرینیش تموم شد تف کنی بیرون ... من غرورم را خرد کرد برات بخاطر ندانم کاری و خریت تو بارها اومدم عذر خواهی کردم....از شدت عصابانیت نفسم تند شده بود و همین طور که داد و بیداد می کردم.


یه دختر بچه یه دسته  گل رز قرمز دستش بود و چون قدش به سختی به پنجره ی ماشین می رسید هی می پرید بالا و می گفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید....


منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد می زدم و هیچی به این بچه ی مزاحم نگفتم !

اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمی خـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی می خواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و....


طفلی دخترک ترسید... کمی عقب رفت ! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم ! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!


ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم ، اومد جلو و با ترس گفت :


آقا! من گل نمی فروشم! من با برادرم که اونور خیابونه برای هیات محبان امام حسین داریم گل پخش می کنیم  !شب عیده  نذر کردیم


این گل قرمز رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من می برنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره...


من دیگه واقعا نمی شنیدم!

 

خدایا! چه کردی با من! این فرشته چی می گه؟!


حالا علت سکوت ناگهانی مو فهمیده بودم!


کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود ، توان بیان رو ازم گرفته بود!  و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد! یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمی کنه! ...

اگر ناراحتت کرده ویا  باهاش تفاهم نداری و یا صلاح نیست ادامه بدی این دندن لق را بکن بینداز بیرون با خودت چه داری می کنی مگه چقدر ارزش داره اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!
تا اومدم چیزی بگم ، فرشته ی کوچولو ، بی ادعا و سبکبال گل را گذاشت لبه پنجره ماشین و ازم دور شد!


حتی بهم نگاه هم نکرد!  چیزی بهم نگفت فقط با چشمانی خیره رفتنش رو نظاره کردم


هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبم مونده ! چه قدرتمند بود!!!


مواظب باشید هیچ کس ارزش نداره که ایمانت را براش به حراج بگذاری یا ببخش و یا برو اگه نادان است که هر کاری کنی نمی فهمه اگه دوستت داشته باشه ، مدتی سکوت کن چند روز بعد خودش عذر خواهی می کنه وگرنه که راحت شدی با این سکوت