عقل و عشق

http://rezap502.epage.ir

عید قربان
نویسنده:رضا عقل و عشق - ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ آبان ۱۳٩۱
 


نمی دانم چرا اینقدر امشب طولانی شده است ، گوئی خواب از چشمانم امشب فرار کرده، نمی دانم بخاطر غم های انباشته روی دل من است و یا فکر خیال اتفاق امروز ؟ هنوز موذن  برای سحر فریاد اذان را بالای موذنه نبرده است
چاره ای نیست برای کم کردن این بار باید دست به قلم شد

امروز برای خوردن ناهار وارد بوفه دانشگاه شدم ...او را دیدم !!! در حالی که موبایلش را در دست راستش گرفته بود و دست چپش را ستون چانه مردانه اش کرده بود و بیرون از پنجره ، به تکه ابر پاییزی در آسمان گرفته ، خیره شده بود ، کنارش نشستم و سلام دادم ، ولی اصلاً متوجه من نشد .خوب که نگاهش کردم غم بزرگی را در چشمانش می شد دید و گاهی اشکی دزدکی در چشمان سیاهش می دوید و در زیر پلکش مخفی می شد
لحظه ای بعد دستی به شانه اش زدم و گفتم : هی ناخدا کشتیت را در کدام دریا غرق کردی؟ بامکثی به من نگاه کرد و قبل از اینکه حرفی بزند ، سلام دادم و گفتم از صبح توی کلاس همینطوری هستی ، چیه شده مرد؟ بلافاصله تیر بعدی را رها کردم و گفتم
مرد را دری اگر باشد خوش است

درد بی دردی علاجش آتش است
 
انگار منتظر بود تا با کسی درد دل کند با صدایی گرفته و غمبار گفت : استاد چند مدتی است عاشق کسی شده ام با چشمانی هم رنگ دریا و چمنزار های اطرافش و با نگاهی همچون مهتاب شب چهارده ... طوری مجنون این لیلا شده ام که انگار نظامی آن کتاب را برای من نوشته است
بارها گفته ام و حتی فریاد زدم و در هر امتحانش ثابت کرده ام که دیوانه وار دوستش دارم و خودش هم فهمیده است از شدت دوست داشتن او مریض شده ام ... از خودم بیشتر دوستش دارم و حتی در نمازم گاهی یاد صورتش و خنده هایش نمازم را به 5 تا 6 رکعت هم می رساند ... شبها کارم شده در خیالم ، دستش را بگیرم و تا صبح با او قدم بزنم
اما او که می داند دوستش دارم هر بار به یک بهانه ای مرا از خودش دور می کند .... می دانم پای کسی در میان نیست اما سخت از خانواده اش حساب می برد و حتی نمی خواهد کسی سر کارش متوجه این رفاقت شود به همین خاطر حتی در زنگ زدن و پیام دادن هم سخت مراعات می کنم ولی گاهی دلتنگی و بی خبری از او مرا کلافه می کند و او هم می داند و لذت می برد از اینکه پشت خط باشم  ویا انتظار پیام او را بکشم و یا رد تماس کند
تا چند روز پیش سر اینکه چرا غروب  تا سر کوچه آمدم و منتظر او ماندم دعوایمان شد و گفت : خوشم نمی آید هر روز توی محله ما باشی، نمی خواهم مراقب من باشی و اینکه برو تعادل را یاد بگیر و آدم شو با این کارت مانند روانی ها شدی و این نشانه عشق نیست و.... این مشاجره تا جایی پیش رفت که هر چه بهانه آوردم که بی اختیار اومدم تا سر کوچه شما ،اصلا حواسم نبود و ... گفت برو یک مدتی از من دور شو و گفت دیگه از سگ کمترم که جواب پیامت را بدهم ، تو آام شکاکی هستی ، فکرت مریضه ، اگر از دل تنگی بمیرم هرگز بهت زنگ نمیزنم
دنیا برام تیره و تار شد  و می دانستم از رو عصبانیت این حرف ها را زده است تصمیم گرفتم چند روزی را صبر کند تا آرام شود شاید اوضاع بهتر شد
در حالیکه هر ساعات مانند قرن ها می گذشت و هیچ کاری یاد او را از ذهنم دور نمی کرد ولی تصمیم گرفتم ، صبر کنم ، فکر و خیال می کردم، از خواب و خوراک افتادم ... شبها کابوس از دست دادنش تا صبح مرا شب زنده دار کرد تا اینکه غروب چهارشنبه به بهانه آشتی کردن و پرسیدن حالش یک پیام فرستادم جواب نداد دو ، و سه تا دیگه فرستادم و خیلی خونسرد در جواب گفت: برو تو عاشق نیستی داری نقش بازی می کنی و دروغگویی
برای ثابت کردن دوستی و عشق به او زنگ زدم ، گوشی را بر نداشت ، بیست بار تماس گرفتم و بیش از بیستا پیام دادم حتی از نگرانی ، دلم را زدم به دریا هرچی بادا باد....زنگ زدم خونه ، گوشی را برنداشت
راه افتادم با هزار فکر و خیال ،رفتم تا توی کوچه اونها ، برق خونه ی آنها روشن بود ... خدایا چکار کنم
رفتم سر کوچه و یک بسته شیرینی گرفتم تا به بهانه شب اول ماه ذی الحجه و سالگرد ازدواج حضرت علی و خانم فاطمه زهرا بروم دم در خانه ی او و جعبه را بدهم و فرار کنم .... مکثی کرد
من که خیره به او نگاه می کردم و با اشتیاق منتظر بقیه ماجرا بودم گفت: خوب این کارو که نکردی
با خونسردی گفت: چرا زنگ زدم و یک صدای مردانه از پشت آیفون گفته : کیه
خودم را جمع و جور کردم گفتم :همکار فلانی هستم براشون یک بسته امانتی آورده ام
خودش اومد پای آیفون گفت که فردا سر کار بسته را خواهد گرفت و گوشی آیفون را گذاشت
لحظه ای نگذشت موبایلم زنگ زد درحالیکه شیرینی در دست بطرف انتهای کوچه می رفتم با صدایی لرزان گفتم: سلام
گفت: روانی ، بی همه چیز ، دست از سر زندگی من بردار، احمق این چه کاریست کردی توی داهات شما بدون هماهنگی می آن دم در؟ چرا با آبروی من بازی میکنی؟ چرا دست از سر من بر نمی داری ؟ به چه زبانی باید بگم تو را نمی خام...برو گم شو نامرد و....و دیوانه
دیگه چیزی نفهمیدم از او بعید بود این فحش ها هر چه گفتم فقط می خواستم جعبه شیرینی را بدهم .... خوب جواب پیام هامو از غروب می دادی و یا می اومدی دم در جعبه را می گرفتی، من هم قصدی نداشتم ... گفت: جعبه ات تو سرت بخوره شیرینیت رو هم نمی خوام ،برو گم شو روانی ، دیوانه ... رفاقتت ارزونی خودت... برو دست از سرم بردار و گوشی را قطع کرد هرچه زنگ زدم و پیام دادم دیگه جواب نداد
چهره اش کم کم سیاه شد و گوشه های چشمانش به طرف پایین کش اومدو با بغضی گفت: از اون روز دنیا برام تیره و تار شده و و احساس می کنم حتی هوا و نفس کشیدن هم برام سنگین شده است
.
.
.
اشک در چشمانش حلقه زد و صدایش با بغض تر کیده اش غمبار تر شد و گفت: از اون روز چشمم به گوشیم خیره مانده و مانند دیوانه ها با خودم حرف می زنم ... پیام می نویسم جرات نمی کنم بفرستمش
مونده بودم چه بگویم
کمی فکر کردم و با صدایی آرام گفتم: ببین می دونم بچه مسلمانی و قصدت هم خیر بوده ولی نباید اینکارو میکردی و از طرفی نباید اینقدر آلوده این قضیه می شدی ... فرض کن جمعه آقا امام زمان ظهور کرده و به تو فرصت دادند که ایشان را ببینی و  زیارتش کنی  و تو هم با همه شوق و اشتیاق رفتی دیدن آقا .... تا ایشان را دیدی ،خودت را انداختی زمین و سینه خیز رفتی تا پای حضرت را ببوسی... ایشان مانع شد و تو را با عصبانیت از اتاق انداخت بیرون ،نباید ناراحت شوی
یک نگاهی از رو تعجب به من انداخت و من هم فهمیدم که جذب جمله من شده ادامه دادم: ببین زیارت مستحب است و احترام به او هم مثل احترام به پدر و مادر واجب اما مومن جز پای پدر و مادر حق بوسیدن هیچ پایی را ندارد می دانی یعنی چرا
نگاهی با تعجب کرد و گفت: نه
گفتم: اگر قرار باشد خودت را کوچک و حقیر کنی اسلام اجازه این کار را هم از مومنی گرفته است... حرام است به خطر انداختن آبروی خود و دیگران و رکوع و سجده کردن به غیر از خداوند کفر است و کسی که پای کسی را ببوسد حتی برای زیارت کافر است
ببین حتی  یک امام ارزشی برابر با حیثیت و آبروی مومن ندارد ،نگه داشتن و حفظ آبرو ی مومن به اندازه نگه داشتن حرمت پرده خانه خدا واجبست .... تو آبروی او را بخطر انداختی
کار او که با احساسات , عواطف و اعصاب تو بازی کرده ، بسیار بد است و حتی گناه کبیره ... می توانی او را نبخشی و به خدا روز قیامت شکایت کنی ....اما به این سوال من خوب فکر کن و اگر جوابی پیدا کردی به خودت بگو
به چه قیمتی رفاقت کنم؟ اگر پای رفاقتم آبرو، پول، شخصیت و حیثیم را از دست بدهم وفادارم
با کی و تا کجا رفاقت کنم ؟اگر دینم و دنیایم را فدا کنم و آینده ام را بسوزانم ، با مرامم

خوب فکر کن در حالیکه این جمله را هم مرور می کنی: سالها پسر نداشت خدا به او پسری داد و سالها او را ندید ، الان برای خودش جوانی زیبا و قد بلند شده ،حالا که از مسافرت چندین ساله اومده  و او را دیده است ،خدا گفت سرش راببر .... تو بودی چه می کردی؟ از عشقت می گذشتی ...؟ یادت باشد گاهی برای رضای خدا باید عشقت را قربانی کنی ... گاهی برای حفظ دین و عزت خودت باید از خیلی چیز ها بگذری ....هفته آینده عید قربان است من فکر میکنم خدا گذاشته تو را در یک امتحان سخت ....تو الان  سر این دو راهی با خودت باید کنار بیایی
به نظر من الان رسیدی به درس تصمیم کبری
یا این شکست را قبول کن و عشقت را قربانی کن برای رضای خدا دست از او بردار و همه چیز را واگذار کن به خدا اگر صلاح تو است برگردد..... یعنی بگذار و برو ،اشتباهش را اگر فهمید خودش بر می گردد و یا خدا را پای او قربانی کن و برو عذر خواهی و حقارت و تمناع
و باز هم فحش و منت کشی و ایمان فروشی
اورا در حالیکه مات و مبهوت به همبرگر سرد شده در سبدش خیره شده بود رها کردم و ساندویچم را گرفتم ....از بوفه خارج شدم و به آرامی رفتم تا زیر درختی گوشه حیاط دانشگاه کنار برگهای زرد و نارجی برروی نیمکت نشستم و در با خودم گفتم: ای کاش خودم به این حرف هایی که زدم اعتقاد داشتم


می دانم او چه می کشد