عقل و عشق

http://rezap502.epage.ir

یک سوال از خدا
نویسنده:رضا عقل و عشق - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ تیر ۱۳٩۱
 

خدایا می دانم تو بخشنده و مهربانی

می دانم تو حکیمی و ستارالعیوبی

می دانم تو از رگ گردن به ما نزدیکتری

می دانم تو چیزهایی را می بینی و می دانی که ما نمی توانیم درک کنیم


خدا می دانم تو بسیار رئوف و مهربانی

از طرفی هم میدانم که به اندازه دانه ی خردلی خوبی و بدی را نادیده نمی گیری و می دانم بقدری حسابگر و دقیقی که هیچ حقی را ضایع نمی کنی و از نیت و آرزو و خواسته های ما آگاهی با این وجود ماه رمضان را برای پاکسازی جسم و روح ما قرار دادی تا بتوانیم بر نفس سرکش خود لجام بزنیم و آنرا مهار کنیم


اما من سوالم این است:

خدایا کسی که در طول سال سر به سجده نگذاشته

و یا حق الناسی به گردن دارد و هنوز بخشش نگرفته

و یا تمام طول سال را گناه کرده و حرام خواری کرده

و یا حرام و حلال تو را در نظر نگرفته و هر کاری خواسته کرده

و یا ....

 کسی که قدمی در 11 ماه گذشته برای رضای تو بر نداشته ، دست مومنی را نگرفته و براحتی با یک ابلاغ با آینده و سرنوشت بندگان تو بازی کرده، برایش بیت المال ارثیه پدر بوده و حرمتی برای آبرو حیثیت مومنین قائل نبوده، دین تو را بازیچه خود قرار داده تا به مقاصد خود برسد و...

خدایا چگونه راضی می شوی کسی را که یکسال گذشته با غیبت و تهمت، دروغ و نیرنگ، مانند روباهی مکار از طریق موبایل و اینترنت با زندگی و احساسات دیگران بازی کرده نیمه شب کنار سفره سحری مهمان تو باشد؟

کسی که  برای روزه نگرفتن ماه رمضان بیمار می شود

و یا برای فرار از روزه در تابستان به مسافرت می رود

باز هم چشمانت را می بندی؟

با این افراد هم مانند مسلمانان رفتار میکنی

یا مانند منافقین و ریاءکاران که در قرآن به آن اشاره کردی؟

خدا،چگونه راضی می شوی

تو را به تمسخر بکشند؟


«پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله بامدادى به اصحاب و یاران فرمود: دیشب دو نفر پیش من آمدند و مرا برانگیختند و به من گفتند: بیا برویم.

پس با آن دو به راه افتادم تا به مردى خوابیده رسیدم و مرد دیگرى را با سنگ گرانى بر سر او ایستاده دیدم که سنگ را بر سر او می کوبد و سرش را درهم مى‏شکند و چون سنگ به غلت می ‏افتد به دنبال آن می ‏رود و آن را میگیرد و هنوز نزد آن مرد برنگشته سر وى چنانکه بود صحیح و سالم می ‏شود، پس بار دیگر به او حمله مى‏برد و همان کار نخستین را با او انجام مى‏دهد.

به آن دو گفتم: سبحان اللَّه! داستان این دو نفر چیست؟ به من گفتند: بیا برویم.

پس رفتیم تا به مردى به پشت افتاده رسیدیم که دیگرى با قلابى آهنین بر سر او ایستاده است و ناگهان به یک سوى روى او می ‏آید و هر یک ازگوشه لب و سوراخ بینى و چشم او را تا پشت گردن چاک می ‏دهد، سپس به آن سوى دیگرش می ‏رود و همان کارى که با آن طرف کرده بود با این طرف انجام می ‏دهد و هنوز از این سو فارغ نشده که آن طرف به حال اول برمى گردد، پس دیگر بار به او حمله کرده همان کار نخستین را تکرار می کند.

گفتم: سبحان اللَّه! داستان این دو چیست؟ به من گفتند: بیا برویم.

پس رفتیم، به چیزى تنور مانند رسیدیم که فریاد و داد و بیدادهایى از آن بلند بود. پس سرى به آن زدیم که ناگاه مردان و زنان برهنه در آن دیدیم که زبانه آتش از زیر پاى آنها بر می خاست و چون به آنها می ‏رسید فریاد مى‏زدند.

به آن دو گفتم: داستان اینها چیست؟ به من گفتند: بیا برویم.

پس به راه افتادیم تا به جویى مانند خون سرخ رنگ رسیدیم که در میان آن‏ مردى شنا گر شنا مى‏کرد و در کنار جوى مردى بود که سنگ بسیارى نزدش نهاده بود، آن شناگر پس از مدتى شنا نزد آن مرد که سنگ‏ها نزدش بود می ‏آمد و او سنگى به دهان او می ‏انداخت او باز شنا می کرد و باز می ‏گشت و باز سنگ به دهانش افکنده می ‏شد و همین طور تکرار می ‏گشت.

به آن دو گفتم: داستان این دو نفر چیست؟ گفتند: بیا برویم.

پس به راه افتادیم تا به مردى بد قیافه رسیدیم که نزد او آتشى بود و آن را می ‏افروخت و زیر و رو می ‏کرد و گرد آن مى‏گشت.

به آن دو گفتم: این چیست؟ گفتند: بیا برویم.

پس رفتیم تا به انبوهى رسیدیم که از هر نوع گلى بهارى در آن به چشم می ‏خورد، ناگهان در میان آن بستان مردى بلند قامت با کودکانى بیش از آنچه هرگز ندیده بودم پیرامون او به نظرم آمدند. به آن دو گفتم: این کیست و اینان کیانند؟ مرا گفتند: برویم برویم.

پس رفتیم تا به بستانى بزرگ- که هرگز بزرگتر و بهتر از آن ندیده بودم- رسیدیم، به من گفتند: در این بستان بالا برو، پس بالا رفتیم تا به شهرى که با خشتى طلا و خشتى نقره ساخته شده بود رسیدیم، آنگاه به دروازه شهر آمدیم و خواهش کردیم آن را باز کنند، دروازه گشوده شد، بعضى هر چه تصوّر کنى زیبا و برخى هر چه گمان کنى زشت روى به استقبال ما آمدند.

به آنان گفتند: بروید در این جوى آب تنى کنید که ناگاه جوى پهناورى- که گویى آبش در سفیدى شیر خالص است- جلب نظر کرد و در آن آب تنى کردند و سپس در حالى که آن زشتى از ایشان رفته بود و به نیکوترین صورتى در آمده بود نزد ما آمدند، به من گفتند: این بهشت جاویدان «عدن» است و این خانه توست.

پس دیده ‏ام به بالا خیره شد ناگاه کاخى مانند ابرى سفید به نظر رسید. به من‏ گفتند: خانه تو همان است.

به آن دو گفتم: خدا مبارکتان گرداند، مرا بگذارید تا داخل آن شوم، گفتند: اکنون که نمی‏شود، داخل آن خواهى شد. به آن دو گفتم: از آنچه امشب دیدم در شگفتم، این چه بود که دیدم؟

به من گفتند: اکنون به تو می ‏گوییم: آن مرد نخستین که بر او گذشتى و سرش با سنگ درهم شکسته می ‏شد مردى است که قرآن را فراگیرد و سپس آن را رها کند در وقت نماز بخوابد تا نماز او فوت شود.

آن مرد دیگرى که دیدى هر یک از کنار دهان و سوراخ بینى و چشم او تا پشت گردنش چاک زده می ‏شد، مردى است که بامداد از خانه‏اش در آید و دروغى بگوید که در میان مردم منتشر شود.

مردان و زنان برهنه‏اى که در تنور مانندى بودند زنان و مردان زنا کارند.

آن مردى که دیدى در جوى خون شنا می ‏کند و سنگ به دهانش می ‏افکند کسى است که ربا می ‏خورد.

مرد بد قیافه‏ اى که در کنار آتش بود و آن را زیر و رو می‏کرد و می ‏افروخت و گِرد آن می گشت مالک و سر پرست دوزخ بود.

آن مرد بلند قامتى که در آن بوستان بود ابراهیم علیه السلام است و آن کودکانى که پیرامون او بودند هر نوزادى است که بر فطرت خداشناسى بمیرد.

راوى پرسید: اى فرستاده خدا! آیا فرزندان مشرکان هم؟

پاسخ داد: آرى، فرزندان مشرکان هم.

امّا آن گروهى که بعضى زیبا و بعضى زشت رو بودند آنان مردمى هستند که کارى شایسته و کارى بد را بهم آمیخته بودند و خدا از آنان در گذشت.»