عقل و عشق

http://rezap502.epage.ir

یک خاطره از کلاس درسم
نویسنده:رضا عقل و عشق - ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۱
 

در کلاس برنامه ریزی فنی و حرفه ای پیام نور؛ تعدادی از دانشجویان رشته برنامه ریزی و مدیریت که از کارورزی یکهفته ای بازگشته بودند و بسیار ناراحت بودند ایستاده بودم و به گزارش ایشان دقت می کردم

اکثراً گله می کردند از برخورد بسیاری از مدیران و معاونان آموزش و پرورش که به آنها بعنوان دانشجو کم محلی کرده اند و یا کارهای سخی به آنها سپرده اند و احساس می کردند که مورد تحقیر قرار گرفته اند و بعضی می گفتند حاضر نیستند این تحقیر را بخاطر یک تحقیق قبول کنند.

همه حرف ها را شنیدم و یک اسکناس تراول 50 هزار تومانی از جیب در آوردم و گفتم به یکی از شما این تراول را می دهم اول باید بدانم چند نفر خواهان این هستند.

تقریبا ً همگی دست بلند کردند.

گفتم شرطی دارد ؛ آنهم این است که خوب دقت کنید این درس چند می ارزد

ترول را مچاله کردم و پرسیدم ؛چه کسی هنوز این  را می خواهد؟

باز هم دست ها بالا بودند.

گفتم: خوب. اگر این کار را کنم چه؟

پول را روی زمین انداختم و با کفشهایش آنها را لگد کردم

بعد آن را برداشتم و گفتم:

این تراول مچاله و کثیف است؛ حالا چه کسی آن را می خواهد؟

بازهم دستها بالا بودند

سپس گفتم:

هیچ اهمیتی ندارد که من با پول  چه کردم شما هنوز هم آن ها را می خواستید

چون ارزشش کم نشد و هنوز هم 50 هزار تومان می ارزد.

اوقات زیادی ما در زندگی رها می شویم، مچاله می شویم

و با تصمیم هایی که می گیریم و حوادثی که به سراغ ما می آیند آلوده می شویم . ما فکر می کنیم که بی ارزش شده ایم؛اما هیچ اهمیتی ندارد که چه چیزی اتفاق افتاده یا چه چیزی اتفاق خواهد افتاد. شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهید. کثیف یا تمیز،مچاله یا چین دار می شوید اما،شما هنوز برای کسانی که شما را دوست دارند بسیار ارزشمند هستید.ارزش ما در کاری که انجام می دهیم یا کسی که می شناسیم و یا در شخصیت ما نهفته است، ارزش ما در این جمله است که: هدف ما کجاست و برای ما چقدر ارزش دارد

ما انسان هایی هستیم که می توانیم هم خودمان و هم جامعه اطراف خودمان را بسازیم ما برای متحول شدن آمده ایم نه متحمل شدن ؛ قرار است شما فردا را بسازید نه امروز را ببازید

سپس تراول را گذاشتم در جیبم و گفتم :درس امروز همین بود کاروزی یعنی با ورزه ای به نام کار سر شاخ شدن شما همکارانی خواهید داشت که آنها را شما انتخاب نکرده اید اما باید تحملشان کنید

افرادی حسود، نادان؛ ناتوان؛ خوبین؛ کم بین؛ فرشته ؛ مدیر و ... همه در هم آمیخته اند درس بیاموزید حتی از بی ادبان و در مقابل این اتفاقات و ناملایمتی ها خم شوید اما نشکنید و ضربه بخورید اما مانند پسته لبخند بزنید.... در اطراف ما کسانی هستند با درد و اشک درس می دهند و کسانی هستند با لبخند و نوازش فقط ببین و برو همین ؛ بایستی از روزگار سیلی می خوری شما قرار است یاد بگیرید که علم چگونه به عمل در می آید نه در محیط آزمایشگاه استریل در جامعه ی ما... مدیر زمان و مکان باشید نه روزنامه نگار