عقل و عشق

http://rezap502.epage.ir

محبت یک معلم
نویسنده:رضا عقل و عشق - ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ دی ۱۳٩٠
 

محبت یک  معلم

در ادامه


در روز اول سال تحصیلى،خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابقمعمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنهاقائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسرکوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانمتامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود وسرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى درکلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل اونگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکشکند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شادو با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. "رضایتکامل".

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العادهاى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که درخانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشتهبود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندنمی کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییرنکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اشنوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستانزیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.

خانم تامپسونبا مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خودرا نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براىاو آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شدهبود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنهکه چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کردو شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آنعطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبرکرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون،شما امروز بوى مادرم را می دادید.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى،داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شدو در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش "زندگی" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.

پس از مدتى، ذهنتدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعترپاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون باوجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدىمحبوبترین دانش آموزش شده بود.
یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتىاز تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشتهام.

شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بودکه دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنانبهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانمتامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختىداشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغالتحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیشبوده است.

چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدىتوضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کاررا کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کردهبود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودوراستودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى دراین نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیحداده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقتکند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظرگرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ اودستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشهاز همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتىدر کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوششگفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این کهباعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطراین که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسونکه اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که بهمن آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبتکردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.

بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یکاستاد برجسته پزشکىاست و بخش سرطان دانشکده پزشکى ایندانشگاهنیز به نام او نامگذارى شدهاست