عقل و عشق

http://rezap502.epage.ir

تجربه کردم
نویسنده:رضا عقل و عشق - ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠
 

اول محرم تجربه کردم

قابل توجه استادان محترم

لطفاً ادامه را بخوانید


در اولین روز محرم امسال در یکی از دانشگاه ها برای روش تدریس قران روز یکشنبه اول محرم وارد دانشگاه شدم ابتدا در برد شماره کلاسم را پیدا کردم ؛ وای باز هم زیر زمین ؛ همیشه از کلاس 020 بدم می امد کنار آزمایشگاه شیمی  با اون بوی تند سود و پرمنگنات  بسیار ریه مرا اذیت می کرد ولی چاره چه بود رفتم کلاس.....طبق معمول دانشجویان محترم دیر آمده بودند و صندلی ها یک در میان پر بود
برای اینکه از فرصت استفاده کنم و از طرفی بقیه دانشجویان بیایند مشغول صحبت شدم، اما قبل از شروع؛ پنجره اتاق را که از سطح زمین هم فاصله داشت را با سختی ؛ کمی باز کردم تا بوی بد مواد شیمیایی و اتاق دم کرده زیر زمین با هوای سرد پاییزی جایش کمی عوض شود
بسم الله الرحمن الرحیم علت قیام امام حسین (ع) در زمان یزید و چرا یک اصل دین ، فدای فرع دین شد و اهمیت امر به نیکی و نهی از بدی و واجب بودن آن توضیح دادم و با زیرکی ذهن دانشجویان را به این جمله کشاندم که آیت الله بهت فرمودند با این کارهایی که ما انجام میدهیم اگر آقا هم ظهور کند ما او را چون حسین خواهیم کشت
کم کم کلاس تکمیل شد و اولین نفر رفت برای تدریس روش قرآن آمد ؛ در حالیکه دوتا ورق لوله شده در دست داشت رفت کنار تابلو ایستاد
او موضوع تدریس را خودش انتخاب کرده بود و قرار بود دومین قسمت داستان حضرت موسی (ع) از کلاس سوم ابتدایی البته هفته قبل طرح درس را نوشته بود و آورده بود سر کلاس من رفع اشکال کرده بودم و تذکرات لازم را نوشته بودم و از او خواسته بودم که از روش نقالی و یا نمایشی انجام دهد
تدریس شروع شد و من هم طبق معمول رفتم گوشه کلاس دفترچه ام را در آوردم که داوری کنم .... ابتدا این دانشجوی محترم رفت با سلامی  ساده که نشان می داد هراس و استرس وجودش را فرا گرفته با برقراری ارتباط ضعیف شروع به تدریس کرد ؛ ماژیک را برداشت و رفت پای تابلو نوشت
یاذ جلال و اکرم
با خودم گفتم مگه پاکت عروسی می نویسد جلال و اکرم
این که در طرح درس نبود  ، بلافاصله بدون اعراب گذاری با اعتراض دانشجویان یک ال برای جلال گذاشت و گفت : بچه ها امروز یکشنبه است و این ذکر امروز است که باید 100 مرتبه آنرا تکرار کنیم ....مشغول شد که گفتم اشتباه نوشته ای ذکر را این شعار قرآنی است. در سوره الرحن آیه 27 آمده ؛ قرآن را درست بنویس
با کمک  دانشجویان و راهنمایی ایشان با غلط بسیار نوشت 
یاذالجلال ولا کرم
گفت حالا همینه که هست و مشغول شد که : بچه ها ما این ذکر را باید 100 بار تکرار کنیم چون سخت است نمی توانیم تکرار کنیم ؛ مثل اون ترکه عمل می کنیم ؛ اول نذر میکنیم ؛می رویم استادیوم و فریاد می زینم صلوات
بلافاصله دویدم وسط کلامش گفتم طرح درست را ببینم این توش نبود ؛ گفت : طرح درسم را نوشتم حفظ کردم و نیاوردم..... با ابروانی در هم گره خورده گفتم این کاری که انجام دادی نوعی غیبت است این کار را در کلاس درس نکن ابهت قرآن و معلمی را نشکن...
مشغول تدریس شد  و برای شروع کار تمام عکس های کتاب با نوشته هایش را بصورت ورق آ3 کپی رنگی گرفته بود همه را یکباره چسباند با نوار چسب به تابلو و شروع کرد به تعریف داستان که آره.... در قسمت اول خواندیم که : ....و تا آنجا که موسی در بیابان کنار آن تک درخت به خدا گفت من از فرعون می ترسم و برادرم را برای کمک به من با من بفرست ؛ خدا به او گفت برادرت را با خودت ببر
پریدم میان کلامش گفتم  طرح درس که نیاوردی ؛ مطابق چارچوب گفته شده تدریس نمی کنی ؛ خوب حدالقل داستان را با دقت می خواندی موسی گفت :من از فرعون می ترسم؟ و یا دعا کرد خدایا مرا در این ماموریت یاری کن و یاوری بفرست و خدا فرمود برای کمک برادرت را ببر چون موسی در کودکی زبانش با آتش امتحان پدر این فرعون سوخته بود اعتماد بنفس کمی داشت در آل عمران دعایی که خدا قبل از سخن گفتن به موسی آموزش داده بود را نخوانده ای؟ داستان را داری اشتباه تعریف می کنی پیام های داخل آن اشتباه شده است ....مگر قسمت اول نخواندی؟ خدا برا ی کمک  با او هارون را فرستاد موسی که نگفت هارون را بده گفت کمک کن او هم هارون را فرستاد ، فقط کمک در ابلاغ رسالت.....با تمسخر به من گفت من از بچگی هر چی مادرم برام تعریف کرده و یادم مونده دارم می گم
بسیار ناراحت شدم گفتم: تو معلمی نباید دوتا کتاب می خواندی از چهار نفر می پرسیدی؟ خوب بقیه را تدریس کن
شروع کرد به تعریف بقیه قصه .....که یکی از دانشجویان گفت میشود پنجره را بست او صندلی استاد را گذاشت زیر پنجره رفت بالا و پنجره را بست و گفت خودت آمدی اینجا تمیزش کن و کل کلاس خندیدند
چیزی نگفتم و او مشغول تدریس شد و داستان را از روی تصاویر کپی شده توضیح داد و گفت : موسی رفت پیش فرعون و گفت به خدا ایمان بیاور و او نپذیرفت و موسی عصبانی شد و عصایش را انداخت و مار شد همه ترسیدند و باز ایمان نیاوردند ....برا ی هفته آینده تکلیف می دهم دقت کنید هر گروه شما باید داستان حضرت موسی را بصورت نمایش تهیه کند و با خودش بیاورد در کلاس اجرا کند.... و درس را داشت تمام میکرد که
گفتم: شما خودت میتوانی این درس را بصورت نمایش اجرا کنی؟ که بچه های سوم ابتدایی بدون مربی انجام دهند ؟ گفت : آخه من معلم هستم هر چی بگم باید انجام دهند
با ناراحتی گفتم شما تکالیف جلسه قبل را حتی ندیدی این قسمت دوم داستان موسی است چرا قسمت اول را بصورت نمایشی ارائه ندادی و چرا خودت این درس را با اینکه بهت گفته بودم بصورت نقالی و نمایشی ارائه دهی این کار را نکردی؟
به او گفتم برو بنشین  او با چهر ه ا ی در هم رفت نشست
تدریس  ایشان را در کلاس تحلیل کردم : وقتی هدف های اصلی این داستان را درست استخراج کنید و ندانید دانش ، مهارت و نگرش لازم برای در این 2 صفحه چیست و این 20 دقیقه چه مطالبی را باید منتقل کنید و اگر برنامه ریزی و طراحی آموزشی نکنید میشود همین این تدریس
پرید میان کلامم و گفت: من دو هفته است برای این تدریس زحمت کشیده ام  من قسشنگ تدریس کردم و...!به او گفتم این تدریس بیست و دوم این ترم است ؛ اولین تدریس نیست که بخواهیم از اول ایراد بگیریم .... تو کتاب نداشتی و تسلط بر محتوا نداشتی و کنترل کلاست ضعیف بود  ؛ رفتار ورودی بسیار ضعیفی داشتی ؛ انتقال دانش ناقص انجام شد ارزشیابی تکوینی اصلا انجام نداد و ارزشیابی پایانی نداشت ؛ هیچکدام از شاگردانش کتاب سوم نداشتند و تو هم کنترل نکردی ؛ به همین خاطر از کتاب استفاده نکردی، ارائه تکالیف بسیار بد بود و من از 10 نمره تدریس  3 می دهم
به یکبار بلند شد با متلک گفت تو نگذاشتی من تدریس کنم ، من همونطور تدریس کردم که معلم کلاس کارورزیمون گفته بود تدریس کنم ... ! و
بمن خیلی بر خورد گفتم مگه تو از اون نمره میگیری ؟ مگه اون مدرس شماست؟ مگه نگفته بودم ایراد های تدریس و طرح درست رو ، یک ترم کامل است چی دارم میگم وقتی دیگران تدریس می کنند و ایراد آنها را می گیرم حواست کجاست که همه اون اشتباهات را تکرار کردی؟ و... و در صورتی به تو نمره می دهم که با دانش آموزان در مدرسه این درس را با روش نمایشی تدریس کنی فیلمبرداری کرده  تا 24 آذرماه بهمراه طرح درس بیاوری تحویل دهی
رو به همه کلاس گفتم: ما سعی کنیم تا فرعون کوچک درونمان را که همان غرور است بکشیم تا به یادگیری برسیم .... چرا فلان دانشجو داستان بعثت پیامبر را با روش نمایش تدریس کرد با آن همه امکانات که آورده بود بعلت انتقال دانش ضعیف و نداشتن نگرش در تدریس به او 7 دادم هیچ اعتراضی نداشت ، ایشان 2 تا کاغذ لوله شده آورد اینجا .... همه را هم اشتباه گفت الان هم ناراحته؛ من هرچی از تدریسش ایراد گرفتم قبول نکرد ؛ عذر خواهی نکرد همه را به تمسخر بهانه آورد و دلیل تراشید..... داشتم صحبت می کردم و گرم نصیحت کردن بودم که مسئول برنامه ریزی آمد در کلاس را باز کرد گفت می شود این کلاس را بدهید به این خانم استاد چون از اول ترم اینجا درس داده با پرژکتور کار دارد شما بروید کلاس ته راهرو .... دیدم جو کلاس ریخته به هم ، من هم کلاس را تعطیل کردم و از کلاس خارج شدم و رفتم دفتر اساتید
دیگر حوصله کلاس را نداشتم با خودم میگفتم من هیچ او تمام کلاس را بهم زد اصلا نمی داند پیامبر خدا و داستان قرآن خدا حرمت دارد .....به نیت استخاره کتاب  قرآن را برداشتم و باز کردم؛  که آیا کارم درست بود یا تند رفتم؟ این آیه آمد
   لقمان آیه6
برخی از مردم فاسد و فتنه انگیز هستند که سخنان لغو و باطل را به هر وسیله ای تهیه می کنند و تا خلق را از راه خدا  گمراه سازند و قرآن را به تمسخر و استهزا می گیرند و این مردم کافرند و در عذاب توام با خواری و ذلت گرفتار می شوند
کمی با خواندن این آیه آرام شدم تصمیم گرفتم بروم از دانشگاه بیرون کلاس بعدی را هم تعطیل کردم
از همان لحظه در راهرو صدای او با تعدادی از بچه ها را می شنیدم که داشتند این موضوع  که او کمترین نمره رادر این ترم  گرفته است را تحلیل می کردند و هر کسی چیزی می گفت و بررسی می کرد و یبقصد خروج از دانشگاه رفتم حیاط؛ یکی از دانشجویان محترمه در حالیکه پشت او به من بود و مرا نمی دید گفت مگر او کیست که فکر می کند همه چیز را می داند خوب او دلش می خواسته از این روش تدریس استفاده کند ... هر کسی هم به تصدیق حرفی می زدد... آتش گرفت کمی سرعتم را زیاد کردم از کار آنها گذشتم یکی از آنها که دهان بدون چاک و بستی داشت گفت : ای وای استاد یعنی شنیده اون یکی یکی گفت خوب بشنوه مگه چیه؟
با خودم گفتم حالا نیم ساعت خوبه در مورد امر به معروف و نهی از منکر صحبت کردم غیبت می کنند و میگن خوب بشنوه مگه چیه بقیه هم تصدیق می کنند آنچه آتشم می زند سکوت دیگران است که با سکوتشان منکر را جسور تر می کنند
یکهفته تمام از این طرف و آنطرف صدای این ماجرا را می شنیدم حرف هایی که او در محافل مختلف با گروه هم کیش خود پشت سر من می زدند به گوشم می رسید؛  البته یکسری هم واقعا هیزمکش این معرکه بودند مخصوصا آنها که می گفتند فلانی سخت نمره می دهد و معدلمان پایین آمده
تا پنجشنبه داشتم میرفتم کلاس که حراست مرا خواست نگهبان هم کنار او ایستاده بود گفت: فلانی شنیدیم با دانشجو درگیر شدی ؟
گفتم : در گیری ؟ نه ... فقط یک موضوع درسی بود جسارتی کرد من هم بخشیدم ؛چون ما باید کمک کنیم اتا اینکه راه درست را پیدا کنند؛  نه اتفاق خاصی نبود
با قیافه ای مصمم و مطمئن گفت: خوب اگه اسمش را بدهی ما او را اخراج می کنیم درسی می شود برای بقیه  تا راه درست را پیدا کنند
لبخندی زدم و گفتم نه مشکل حل شده
اما اشتباه می کردم ؛ مشکل نه تنها حل نشد گره هم خورده بود .....روز یکشنبه که کلاس دوباره تشکیل شد و بعد از اینکه همگی ورقه های امتحانی خود را دادند و از کلاس بیرون می رفتند همان دانشجو وارد شد ؛ برای اینکه شرم را در نگاهش نبینم و راحت عذر خواهی کند ؛ خودم را به جمع آوری ورقه امتحانی مشغول کردم؛ جلو من  ایستاد و گفت : خوب بگو
من با تعجب گفتم: من که کاری ندارم تو وارد کلاس شدی شما بفرمایید
گفت: من به همسرم هم گفتم به تو هم می گویم : تا حالا برایم استاد با سواد و با ارزشی بودی اما تو هفته قبل مرا در مقابل دانشجوها کوچک کردی و نگذاشتی تدریسم را انجام بدم؛  تو اهل خواندن قرآن و اهل نماز  و دعایی چرا  اینکارو کردی من اصلا اشتباه کردم تو چرا نگذاشتی من تدریس کنم چرا مرا تحقیر کردی؟ در نظر من تو دیگه خرد شدی؛ شکستی دیگه برام ارزشی نداری.... تا خواستم حرف بزنم گفت: گوش کن هنوز حرفم تموم نشده و حسابی هرچی خواست گفت و آرام که شد گفتم : بزرگترین لطفی که در حق تو می تونم بکنم سکوته و خدا حافظی کردم رفتم توی سایت
با خودم فکر می کردم سعید بن عبدالله که از شاگردان امام حسین بود  به قصد یک سوال نزد امام رفت ؛ وقتی فهمید امام به قصد حج از مدینه خارج شده خودش را رساند به مکه و دید امام حرکت کرده به سمت کوفه با تمام سرعت خودش را تا صبح تاسوعا رساند به امام و سوالش را پرسید..... هنگام نماز ظهر عاشورا جلو امام ایستاد... تا امام نمازش را بخواند در حالیکه تمام بدنش از تیر زخمی شده بود تا آخر نماز ایستاد تا نماز امام تمام شد به زمین افتاد امام حسین که به بالای سرش رسید به امام گفت: مراد و امام من ؛ مولی و استاد من  ... آیا از من راضی هستی ؟ آیا قبول شدم؟
متاسفانه وقتی کسی در او تشنگی ایجاد نشده باشد و به او یک لیوان آب  تعارف کنیم او می گوید فلانی داشت مرا مسموم میکرد و یا داشتم غرق می شدم ویا... مشکل آنجاست که کنکور را بر میداریم ؛ مدرک گرایی می شود؛ علم شهید می گردد؛ استاد می شود در کلاس های پر جمعیت مبصر کلاس؛ و در نهایت می شود همین که شده 
سعی میکنم این ماجرا را به یک طریقی هضم کنم اما کار خودش را کرده و چند روزی است درگیری فکری و عصبی با این ماجرا و چرایی آن دارم
احساس می کنم این دانشجو که به تشویق و یا به اجبار دیگران به دانشگاه آمده  نه بر اسا س نیاز؛هنوز به پختگی لازم  برای داشتن مدرک لیسانس نرسیده و یا هنوز عشق معلمی در او بیدار نشده است ....ولی با خودم میگویم همه لیسانس های ما سواد و پختگی لازم را کسب کرده اند و همه معلمان ما لیسانسه هستند .... و یا واقعاً هر کسی سر کلاس درس می دهد ،معلم اشت؟  تو چرا اینقدر سخت می گیری نمره را بده برند شر را بکن مگه سالی فلان قدر از معلمان و دانشجویان مدرک می گیرند پخته شده اند هر چقدر پختی بسه بیا بره یسر یک کار دیگه برای کی و برای چی حرص و جوش می خوری؟ اگر خدمت بود کردی ؛ اگه امر به معرف بودی انجام دادی؛ نهی از منکر اگر بود کردی؛ اگر جهاد بود ؛ تموم شد؛  اگر زکات بود دادی بسه دیگه 
زمان قدیم بود می گفتند علم بهتر است یا ثروت الان می گویند البته مدرک