عقل و عشق

http://rezap502.epage.ir

love
نویسنده:رضا عقل و عشق - ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٩
 

روزی ناکسی از من پرسید که عشق چیست ؟ خیلی فکر کردم ولی همونجا نتونستم جوابش را کامل بدهم ،

مثل این است که از کسی بپرسی قرمز یعنی چی؟

هرچی بگویی باز هم کم گفتی و لپ کلام  را باز گو نکردی.

چند شبی است باز هم در عالم خواب همین سوال را آن نامرد بی معرفت از من می پرسد.

 این چند خط را در جواب او می نویسم تا بداند که:

عشق مرهمی است با خواص دارویی زیر

نیرو و موتور قوی برای کاهلان و تنبلان

امید و شوق بزرگی برای در راه ماندگان و اسیران

انرژی تمام نشدنی برای نیکوکاران و افراد کوشا

نوری سفید در ظلمات دل برای از راه افتادگان و جاهلان

آتش سوزنده برای تن شاعران و هنرمندان

نسیمی خوش بو برای گلبرگ شقایق و بال پروانگان

ساحلی است امن هنگامی که تو در قایق تنهایی درون دریای حوادث شناوری

دست گیر و پناهگاهی است محکم برای بی پناهان و در چاه افتادگان

داستان عجیب برای شبهای چله ی مادر بزرگ

چراغ هدایت و کشتی نجات برای آزاد مردان

دروازی شهر خوشبختی و سعادت برای اهل علم و تقوی

شنیدن آوای غریب از نادیدنی های دنیا و ماورای آن

آشکار ساز اسرار خلقت و پرده پوش خطاها و قصورات

و.....

 اما این مرهم همچون دارو های دیگر کم و زیادش یکسری عواقب دارد که باید شناخت:

یکی شدن با معشوق  ،از خود بیخود شدن همچون محمد(ص) که درکش برای همه مقدور نیست

سوختن و دم نزدن برای علی(ع) که مجبوری راز دلت را با چاه بگویی

 ساختن و توقع نداشتن برای فرهاد ( درست است بین ما این جمله بصورت داستان و گاهی هم شعار بسیار زیبا مخصوصا هنگام انتخابات بیان می شود اما مردم ژاپن و چین را نگاه کنید ، همگی با چه عشق و شوری شبانه روز بدون توقع ساختن تا به آبادی رسیدن)

 چشم پوشی و گذشت از خود و اطرافیان و بفکر سود و زیان نبودن

 مردن و زنده شدن مثل اسماعیل زیر تیغ خنجر پدر

 طوفان ویرانگر برای غافلان و بازیگران نقش باز

راه ترسناک در دل جنگل تاریک برای خود اندیشان و مغروران

یک تجارت بی بازده برای سوداگران و حسابگران

خودسوزی و خودسازی همچون لقمان حکیم و یا حاتم طایی

از دیگران بریدن و توجه به معشوق ( در فکر فرو رفتن و در جمع تنها شدن)

و...

یک علاقه شدید که از دوست داشتن ساده ی( من و تو) شروع می شه، قوانین و مقررات و هنجار های دین و جامعه را تغییر می دهد تا به یکی شدن( ما) می رسه و برای توجیه خودمان می آییم کتاب روانشناسی عشق ورزیدن می نویسیم.

 این عشق هزار چهره می تونه توی رفاقت دنیایی عاشق ساده دل را مثل فرهاد،مشغول کندن کوه بیستون کنه تا معشوقش با خسرو بره و یا برده خودش را مثل مجنون به بیابون ببره تا معشوقش با رییس قبیله بادیه نشسین بخوابه و یا عاشق دل شکسته را  به خواب غفلت ببره  تا کفشش را از زیر سرش ببرند و او در خواب شیرین رفته باشد.... آنگاه برای علمی کردن این اتفاق دست به نگارش کتاب های موفقیت می زنیم.

 این عشق مکار گاهی مثل یک سیاستمدار با فلسفه و عرفان می تونه با معنویت راه را عوض کند و چراغ سبز نشان دهد، ( شمس تبریزی برای مولوی- پیر مرد برای عطار نیشابوری- ...) شعر می گوئیم ، نقاشی می کنیم، تفسیر می کنیم دست به هدایت دیگران می زنیم که ،راهی که من می روم حق بود و تو گمراهی...

عشق می تواند حلاج را به بالای دار ، مجنون را به بیابان ، فرهاد را به بیستون ، فهمیده را به زیر تانک و .... عاشق را پی معشوق بفرستد و خود زیر سایه بایستد و بخندد.

گاهی عشق تمام هوش و حواس را تسخیر می کند تا پای ریختن آبرو پیش می رود؛ بطور مثال آنچیزی که خیلی دوست داری و با دنیا عوضش نمی کنی و حتی در سخت ترین شرایط هم به یاد او هستی میشه معشوق واقعی تو حال می خواهی بدانی هر کسی در زندگی عاشق چه چیزی است به لحظه مرگش نگاه کن درست لحظه ی تسلیم جان وقتی بهش می گویند بگو لااله الا الله او می گوید : پروتون ؛ باغ ونک؛ ویلای رامسر ، حسن ، مریم  و یا چیزهای بسیار کوچکتر

این نیروی عظیم که می تواند کوه را جابجا کند و راهی برای رسیدن به کره ماه بیابد و درعمیق ترین دریا ها شنا کند خود یکسری آفت و بلا دارد که به اندازه یک نقطه ی کوچک سیاه است و وقتی بیاید ، دیگر بسختی پاک می شود تا این که تمام عشق را در خود حل کند و جای آنرا با تمام قدرت گرفته و سکان هدایت فرد را در اختیار بگیرد.

اگر به آن چه از عشق  انتظار داری نرسی، تو را راضی نکند ، آنرا نتوانی هضم کنی، یا برخلاف اعتقادات و خواسته های تو عمل کند ، بفهمی که بر تو افسار و دهنه زده ( می کشد هر جا که خاطر خواه اوست)، یا درک کنی که بازیچه دست او شده ای ( همچون ابزاری مورد سوء استفاده قرار گرفتی)یا تو را به احتیاج و نیاز کشانده، یا اصلاً  انتخابت از اول اشتباه بوده و تو با چشم نابینا و گوش کر آنرا توجیه می کردی که آری عشق همین است و لا غیر ( همه بازیست الا عشقبازی) آنگاه آن نقطه سیاه درون دلت متولد می شود.

و آن نقطه سیاه و باطل که با لباس حق خود را نشان می دهد چیزی نیست جز:

کینه و نفرت

وای بحال کسی که کینه در دل او جای عشق را بگیرد و تمام شور و شوق و علاقه او تبدیل شود به کینه ، کدورت و نفرت.

 وای بر چنین کسی هیچ پیغامی و هیچ چیزی آرامش و خوشحالی به او نمی دهد جز انتقام.

آنچیزی که به انسان نیرو می دهد تا روز انتقام را ببیند و طراحی کند . این مشکلات نه تنها در عشق دنیوی بلکه در عشق به ظاهر پاک و آسمانی هم پیش می آید آنگاه که مردان ریش سفید ،دانا و باتجربه با پیشانی کبود با جای مهر و زانوان پینه بسته از سجده و چشمان گریان از خوف خدا کمر همت می بندند و بعنوان خوارج خود را برای کشتن علی آماده می کنند و به عشق قسم  می خورند عشق خود را خدا و مرگ را شهادت می نامند.

همانطور که علم بدون ایمان مخرب و ویرانگر است عشق بدون عقل می تواند بدبختی و پشمانی به بار بیاورد.

جدا بیداری عجب بلای خانمان سوزی است ایکاش خواب بودیم و عاشقانه رویا می دیدیم . راستی ،راه کدام است ؟ یعنی ما گمراه شده ایم و یا خود را به عشقبازی مشغول کرده ایم نکند این ابزار قوی شیطان است چگونه آنرا بشناسیم؟

اگر می خواهی بدانی واقعا عاشق شده ای  و یا در پیچ و خم این کوچه ها گم شده ای چند راه زیر را امتحان کن، می فهمی:

اگر همچون ابراهیم نام معشوق خود را بردی وایمان داشتی و نترسیدی،  آتش گلستان شد عاشقی

اگر همچون حسین نام معشوق خود را بردی و فامیل و خانواده ات را قربانی کردی باز لبخند زدی عاشقی.

اگر او را ندیدی و با یاد او مست شدی و هر بار از او خبری رسید دلت لرزید عاشقی.

اگر بوی او را از پیراهنش شنیدی و چشمانت بینا شد عاشقی.

اگر همچون ستاره ای در شب تاریک بالای سرت احساسش کردی عاشقی.

اگر هر جا رفتی و هر چه دیدی ( کوه ، در ، دشت و..) فقط او را دیدی عاشقی.

اگر به دار کشیدن و یا پیاله زهر دادن و چون رضا با لبخند بسم الله گفتی و سرکشیدی عاشقی.

اگر تهدید، تبعید، تحقیر شدی ، آبروت را ریختند، سرت نخاله و آشغال پاچیدن، صدایت به جایی نرسید و کوتاه نیامدی عاشقی.

اگر زود خسته شدی ، حرفت و قسمت را پس گرفتی ، دروغ گفتی، مخفی کاری کردی، راهت را عوض کردی ، جا خالی کردی ، دل شکستی و نامردی کردی برو که تو ریا کاری نه عاشق . بی معرفتی و نقش باز ، بازیگری و مکار چون

عشق شیریست قوی پنجه گوید فاش

هر که از جان گذرد بگذرد از بیشه ما

 


 
 
خدایا تو بزرگی و مهربان
نویسنده:رضا عقل و عشق - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٩
 

خدایا

این آخرین تصاویری است که یک سفینه بدون سر نشین

 از بی کران خلقت آسمان تو گرفته

اون فقط تونسته از سقف آسمان دوم عکس بگیره

کو تا آسمان هفتم؟

ما کجاییم ؟

چقدر ما کوچکیم؟

تو چقدر بزرگی؟

چگونه شکر کنیم؟

گاهی غرور و کبر ما از کهکشان هم بزرگتر می شود

خدایا به داد دل ما برس

  

خدا بی نهایت است

ولا مکان و لا زمان

اما بقدر نیاز تو فرود می آید و

به قدر آرزوی تو گسترده می شود

و به قدر ایمان تو کار گشا میگردد

و یتیمان را پدر می شود و مادر

نا امیدان را امید می شود

گمشدگان را راه می شود

در تاریکی ماندگان را نور می شود

عاشقان را معشوق می شود

و ....

مگر از زندگی چه می خواهی که در خدایی خدا یافت نمی شود؟

ملاصدرا